اخبار

مراسم سومین سالگرد «شهدای گمنام» ندوشن برگزار شد+تصاویر

(۱ دیدگاه)


عاشقانه‌های شهید حسن طهرانی‌مقدم و همسرش

(بدون دیدگاه)


گفتگو ندای ندوشن با عزت الله جامعی ندوشن

(بدون دیدگاه)


عزت الله جامعی ندوشن درگذشت + علت فوت

(بدون دیدگاه)


پروژه مرکز خدمات درمانی ندوشن در دهه فجر بهره‌برداری می‌شود

(بدون دیدگاه)


غبارروبی و عطرافشانی قبور مطهر شهدای ندوشن

(بدون دیدگاه)


مدیریت جهادی و اسلامی موثرترین عامل پیروزی انقلاب در دفاع مقدس است

(بدون دیدگاه)


جوکار: عدالتی در توزیع یارانه ها در کشور نیست/ روستاییان و مناطق محروم کمترین یارانه را دریافت می‌کنند

(بدون دیدگاه)


جلسه شورای اداری بخش ندوشن با حضور جوکار نماینده مردم یزدو اشکذر وندوشن برگزار شد

(بدون دیدگاه)


یادگار افشاریه در ندوشن، واحد اقامتی می‌شود

(بدون دیدگاه)


آغاز واگذاری زمین‌های شهرک دام‌پروری دام سبک در ندوشن

(بدون دیدگاه)


آغاز ساخت استخر سرپوشیده در ندوشن

(بدون دیدگاه)


تکمیل دو یادمان تپه نور الشهدا در ندوشن و دانشگاه میبد تا پایان سال جاری

(بدون دیدگاه)


مسائل و مشکلات ندوشن بررسی شد

(بدون دیدگاه)


همت بلند بسیجیان ندوشن در رزمایش مواسات و همدلی

(بدون دیدگاه)


شهردار ندوشن نسبت به فعالیت معدنی در نزدیکی مناطق مسکونی ابراز نگرانی کرد

(۱ دیدگاه)


شماره خبر: 23399 بدون دیدگاه انتشار: ۱۲ آبان ۱۳۹۹ - ۱۰:۴۹ نسخه چاپي ارسال به دوستان

گفتگو ندای ندوشن با عزت الله جامعی ندوشن

گفتگو ندای ندوشن با عزت الله جامعی ندوشن

گفتگو اختصاصی ندای ندوشن باعزت الله جامعی ندوشن

به گزارش ندای ندوشن ؛در خدمت استاد ارجمند آقای عزت الله جامعی هستیم گارگردان تهیه کننده بازیگر فیلم  و سینما، استاد خیلی ممنون که وقت ارزشمندتان در اختیار ما قرار دادید که این امکان شد ما بیایم اینجا در دانشکده آکادمی هنر خدمت برسیم و چند دقیقه وقتتان را بگیریم استاد ابتدا  می خواستیم یک معرفی اجمالی از خودتان داشته باشید .

بسم الله الرحمن الرحیم خدمتتان عرض کنم که من تصریح کنم حساسیت دارم همیشه می گم من عزت الله جامعی ندوشن هستم یعنی پشت فامیلیم را حتما بچه ( ندوشن را باید بگم) باید بگم اگر نگم ( به خاطر علقه ی خاص ندوشنی یا) به خاطر همین علقه ی خاصی که ولایت و آب و خاک دارم.

همیشه هم شروع کلاس های درس برای شروع ترم معرفی که می کنم این عزت الله و جامعی که می گم می گویم پشت فامیلی من یک کلمه نوشته ندوشن این ندوشن همه چیز من است این فرهنگ من هست این ریشه ی من هست و من از اینجا بلند شدم و این کلمه برام ارزشمنده وسعی کردم که همیشه این کلمه را برای خودم نگه دارم چون اگر انسان اصالت نداشته باشد فرهنگ نداره اصلا وجودش به نظر من در این دنیا ضروری نیست و این همون درخته هست که ریشه اگر نداشته باشد شاخ و برگ ندارد یک همچین حسی نسبت به آب و خاک خودم دارم و مکانی که به هر حال پدر و مادرم در اونجا بودند .

خدمتتان عرض کنم که من قدیم مدیما یعنی در سن و سالی که الان ما هستیم معمولا مرد های خانواده یک مدتی که در ولایت می ماندند چون کار و کاسبی خیلی کم بود اینا حرکت می کردند به طرف شهر می آمدند برای چی برای این که بتوانند کاری ردیف بکنند یا چرخ زندگی خودشان و به حضورتان عرض کنم که زن و زندگیشان را بچرخانند پدر من هم خب که بعد از ازدواج با مادرم که خدا رحمتش کند همین کار را می کند پا میشود می اید تهران و اونجا مشغول کار می شود .

پدر من  آقای رضای جامعی که معروفه به رضای ممد حسن شیخ محمد حسن که نام پدر شیخ محمد حسن بوده که در ندوشن می گفتند شیخ ممد حسن و مادر من نامش حلیمه خاتون بود که معروف بود به حلیمه ی ناظم چون نام پدرش ناظم بوده و گویا حالا نمی دانم در اون دوره ها این شخص نظم دهنده جایی بوده و این نام برایش مونده نمی دانم دقیق اطاعی ندارم . پدر می آید تهران مادر آنجا می ماند و صاحب کار و بند و بساطی می شود و این کار را که انجام می دهد میگه خب پاشو بیا تهران به مادر من می گوید خب اون موقع ها خیلی سخت بود مثل الان نبود مادر من برمی گرده می گه من چجوری بیام تهران نمی توانم و تهران هم اون موقع خیلی دیدگاه خوبی نداشت در اون موقع زمان مردم دید خوبی برعکس الان دید خوبی نداشتند بعد از انقلاب به هر حال مدتی گویا می آید تهران ولی نمی تواند زندگی کند و دوباره بر می گردد ندوشن و من چند سالی از زندگی ام را در اونجا می گذارنم یعنی اوایل زندگی امرا در اونجا می گذارنم

دوران کودکی  حدودا چهار سال  اینا و کاملا در ذهنم هست مثلا همون خانه ای که من زندگی می کردم با مادر و مادر بزرگم که سکینه سلطان بهش می گفتند در اونجا و من علاقه عجیبی به مادر بزرگم داشتم و من همیشه در بغل مادر بزرگم بودم .

( ببخشید مادر بزرگتان هم می شود معرفی کنید) بله سکینه سلطان ناظمی بهش می گفتن دیگه مادر بزرگ من بود و به حضورتان عرض کنم کاملا یادمه خب شب ها گاهی مواقع در  میدان پایین حالا روضه بود یا شبیه بود نمی دانم این مسائل وجود داشت من یادمه دیگه بغل مادرم نمی رفتم همیشه در بغل مادر بزرگم می رفتم میدان و به حضورتان عرض کنم بنده خدا بعدا که بر می گشتیم صد در صد من خواب بودم دیگه بغل می کرد و من را تا خونه می آوردش

در ذهنم خیلی چیز است اون موقع ها برق نبود دیگه اون موقع ها دست من را می گرفتند با خودشان می بردند من چیزی را نمی دیدم در این تاریکی هیچی نمی دیدم و همین جوری برای خودم قدم بر می داشتم بر اساس راه رفتم بزرگ تر ها که دست من را گرفته بودند یعنی هر آن ممکن بود سنگی جلو ی پایم باشد بخورم زمین یعنی کاملا الان بعد از گذشت نزدیک شصت سال شصت سال که کمتره حول و حوشش را عرض می کنم یعنی قشنگ در ذهنم مجسمه و یک تاثیری هم روم گذاشته اون لحظات تاریکی که گاهی موقع ها هم می ترسیدم از این قصه شب هم که در خونه ما خوابیدم خب مردی اون موقع نبود اونجا دیگه خب در خونه های قدیم ما در صفه می خوابیدیم تابستان هاش به خصوص که در سفره می خوابیدیم درخت ها در شب نمی دانم دیدی خودت هر کدام یک شکل و شمایلی دارند بجه هم در شب دیدن درخت خیلی تاثیر دارد من یادمه که می ترسیدم نگاه بکنم به این درخت ها جون هر کدام یک شکلی داشتم و وحشت داشتم بین مادر و مادربزرگ می خوابیدم و خودم را قایم می کردم تا خوابم ببرد به هر حال این قصه ها را در ندوشن داشتم روزهای این بازی هایی که می گردیم چی بود خدایا غول بازی می گفتند یادمه هم نیست از این توپ ها هو فکر کنم هو بازی از این توپ های پارچه ای که قدیم ها درست می کردیم برعکس حالا که بچه به دنیا می آید موبایل در دستش هست اون موقع ما اسباب بازی چیزی نداشتیم که از این توپ های پارچه ای درست می کردیم و بعد می رفتیم در میدان این ور اونور بچه های به هر حال دو گروه می شدند و به هم می زدند و از این بازی ها فرض کن زمان ما بود توی این قصه ها بعد به هر حال اون دورانی که در اون سن و سال من دارم همیشه در ذهنم مونده یا یادمه یک دیواری بود روبروی خونمون و اینا که پایینش یک باغی بود گود هم بود مثلا من دائم از خونه که می آمدم بیرون می پریدم روی این دیواره روی این دیوار می دویدم تا انتهای دیوار بعد می پریدم در کوچه از اونور می رفتم یا یک مدتی در اون سن و سال من رفتم زیلو بافی نمی دانم زیلو بافی دیدی شما ندیدی شما زیلو همین نوعی از فرش هست دیگه نوعی از فرشه که ( اونجا مرسوم بود زیلو بافی یعنی یک عده ی خاصی به زیلو بافی ) بله مثلا یک قالی بافی داشتیم اونجا که قالی بافی زیاد نبود ولی زیلو بافی زیاد بود یک نوع فرش هست که این زیلو به هر حال دستگاهش کار گذاشته می شد و بزرگتر ها جوان ها می شدند اوستا که نخ ها را رد می کردند و اینا بعد اینا که گوچکتر بودن یک چیزی بود به نام پنچه این پنجه ها روی این نخ ها می زدند که قشنگ حالت فرش به خودش بگیرد یک مدتی من در خونه دیده بودم که حالا بعضی این کار را می کنند روی اون علاقه ای که همیشه الانش هم همینجوری ام دوست دارم ببینم حالا چه خبره چی هست برم ببینم این چجوری هست به مادرم گتفم که می خواهم بروم زیلو بافی که من را فرستاد اونجا و پیش خدا خیرشان بدهد آقای سلمانی آقای سلمانی آ جعفر سلمانی و حاج یدلله سلمانی زیلو اونجا می بافتند خب فامیل بودند دیگه اینا پسر عمه ی گویا مادرم می شدند که الان پسر آقای آقا جعفر که تلویزون خودمان اخبار می گوید اخبار شبکه شش می گوید نمی دانم می دانید یا نه من پیش پدر ایشان زیلو می بافتم منتها چون کوچیک بودم مراعاتم می کردم دیگه کارورزی بود در اصل یک همچین کارایی می کردم خب لذت هم می بردم خب این فضای ندوشن گذشت و ما به حضورتان عرض کنم که پدر نوشت که آقا پاشید بیاید بعد از چهار پنج سال بله یعنی یک التیماتوم سختی که من بچه ام می خواهم بیایم شوشتر در تهران و تحصیل بکنم نمی خواهم اونجا بمانم به حضورتان عرض کنم که ما حرکت کردیم مادرم حتی فکر می کنم التیماتوم هم داده بود که اگر نیایی طلاق می دهم دیگه خطرناک شده بود وضعیت ما بار و بندیل را بستیم خدا رحمت کند دو تا ماشین  اون موقع بود یا یک دانه بود حاج یوسف بودش فقط  یک دانه از این ماشین ها داشتش که معمولا اوایل یادمه که با این ماشین های باری از ندوشن می بردند یزد مسافرها را ولی بعد یک ماشین حاج یوسف اتوبوس خرید از این اتوبوس های دماغ دار قدیمی و خلاصه همه هم کیف می کردن که در این اتوبوس بشینند بعد هم محله بالا مثل اینکه یک اتوبوس خرید درست مثل یک فیلمی ساخته شد به اسم اتوبوس تهران بعد ها من دقیقا  خاطرات محله بالا و پایین ندوشن یادم می آمد ( بازسازی ) آره تقریبا همین بود دوتا راننده ها باهم مشکل داشتند محله بالایی سوار اتوبوس پایین نمی شدند محله پایینی ها اونور نمی رفتند فیلمی درست شد به نام اتوبوس آقای یدالله صمدی هم کارخوب اون را ساخت دقیقا این فضا در ذهن من می آمد تو ندوشن در دوران بچگی به هر حال با این اتوبوس ما اومدیم تهران و باز مادر من اون موقع براش امکان نداشت چون پدر من البته نمی گویم می گویم شاید به دلیل اینکه همان دفعه ی اول مادر من نرفت تهران نماند خب یک خانم دیگه گرفته بود و زن دیگه ای هم اونجا بود و یک مقدار هم برای مادر من سخت بود هم خود من احساس غریبگی می کردم به هر حال کسی که چهار پنج سال در یک مکان دیگه ای بوده الان می آید و با کسای جدیدی آشنا می شود یک مقدار این فضا برام سخت بود منتها نم نمک انس گرفتنیم و در خانه ای که اونجا بود اول همه باهم زندگی می کردیم خانمش هم اون زمان یک دختر داشت دو سال از من کوجیکتر هست و نهایتا خب بچه ها اونور اضافه شدند چهار تا فرزند از ایشان داشت و من منتها یک طبقه ما زندگی می کردیم و یک طبقه ایشان خب در اینجا خاطرات ندوشن تقریبیش حالا یک چیزهایی در ذهنم هم شاید بیاید الان حضور ذهن نداشته باشم به پایان رسید ولی تهران را بگذاریم سر جایش بماند به اصطلاح سینمایی ها منتاژ سینمایی کنیم برویم من تابستان هایم را در ندوشن باز می گذراندم تا زمانی که مادربزرگم اونجا بود یعنی مادر بزرگ من اونجا که بود نمی تواستم اصلا مدرسه که تعطیل می شود نروم ندوشن ( تابستان کلا اونجا بودید) آره ندوشن و خدا رحمت کند مادر بزرگم یک خاله ی بسیار دوست داشتنی و غزیز هم داشتم که بمانه خاتون بود اسمش و همسر آقای میزا عباس علیپور که این خاله به هر حال همه جوره چه زمانی که من در ندوشن بودم  و چه زمانی که حالا اومده بودم تهران هوای من را داشت دیگه یعنی عزیزشان بودم با وجود این که اون زمان خودش یک پسر داشت آقا محسن و دو تا دختر هم داشت ولی هوای من را داشت که یک جورایی که الان که فکر می کنم حسش این بود که من کمبود پدر را حس نکنم که پیشم نیست یادمه مثلا یک غذایی اگر شام میرزا عباس قصاب هم بود دیگه گوشت خوبی داشت چون قصاب بود همیشه گوشت فراوان بود در خانه شان حالا چیزی را درست می کردند که با گوشت این صبح بنده خدا یک خرده اش را بر می داشت برای من تهران هم که بودیم دائم برای من از ندوشن نمی دانم نون خشک پسته چمیدون شادونه از این چیزایی که اون زمان بود الان دیگه نیست این ها را می آورد متاسفانه خالم سن جوانی سی سالگی سر زا به هر حال از بین می رود و ( خدا رحمتش کند) مادر بزرگه فقط تنها می ماند جون این جوری که من شنیدیم مادر بزرگ من ده دوازده شکم زاییده یک سومشان هم نماندند از این ده دوازده تا شکم به قول معروف که خیلی هاش هم پسر بودند دو تا خواهر مانده بودند یکی مادر من بود که حلمیه خاتون بود یکی هم ایشان بود که بمانه خاتون بود چون نمی ماندند اسم خاله من را گذاشتن بمانه بمونه آره زنده بماند بمانه خاتون و بعد هم خواهر کوچیکش که مادر من بود و با رفتن به اصطلاح خاله مادر بزرگ من دیگه تنها می شد یعنی هیچ کس نیست دور و ورش و خب سن هم رفته بالا که دیگه مادر بزرگ و می آوریم تهران ایشان می آید تهران من هم اون موقع حالا دبستان می رفتم و پیش ما هست تا فکر می کنم کلاس حالا ششم یا هفتم بودم که خب ایشان هم فوت کرد و دیگه با رفتن ایشان و نبودنش یا اومدنش به تهران رفتن خاله تقریبا دیگه ندوشن دیگه جایی برای من نبود جون عزیز ترین کسام وقتی نباشند دیگه نه دایی و نه عمو ( عامل اصلی ) اینا بودند بله این دو نفر بودند که این ارتباطه محکم می شود ولی اینا که از بین رفتن دیگه تابستان ها خیلی دیگه اتفاق کمتر اتفاق می افتاد می رفتیم ندوشن تا دوران جوانی که باز یک مقداری ندوشن و زیاد می رفتم نمی دانم حالا من صحبت هایم را می کنم هر جا فکر می کنی اضافه است را بگو ( بسیار خوب و شیوا است شما هرچی به ذهنتان می رسد) این ها راجب ندوشن اگر من باز بخواهم بگویم لابلای صحبتم بگم بپردازیم اگر نه که همینجوری می خواهید ندوشن را ادامه بدهم ( از مردم ندوشن خاطره ای ندارید یکیش گفتید زیلو بافی یکی شغل اصلیشان دامداری و ایناست) آره دامداری و این قصه ها در ندوشن از قدیم مدیم بوده من خودم یادمه که مثلا ما دامداری نداشتیم ولی تو در همان خونه ای که زندگی می کردیم مثلا یادمه مثلا شش هفت تا ده تا مادر من مادر بزرگ من داشت یا مرغ و خروس داشتند یا که کشون یا همون مزرعه و نمی دانم این قصه ها هست حالا ممکنه بعضی ها کشون بخوانند نمی دانند کشون یعنی چی همون فضایی که درش گندم می کارند درخت هست صیفی جات هست اونجا را در ندوشن بهش می گویند کشون ( باغ بدون چارچوب ) آره احسنت مثلا یادمه ایشان می رفت همونجا سبزی می کند علف های هرز را می کند برای گوسفند ها می آورد ( شما کشون هم زیاد می رفتید) آره آره من دائما همراه ایشان می رفتم کشان منتها دو قسمت از این مسیر را که من رد می شدم با ترس و لرز رد می شدم می ترسیدم یکی حالا شما نمی شناسید همان در خونه ی ناظمیه که می گویم دست راست که می پیچید که خانه ی استاد دکتر اسلامی ندوشن در اون قسمت هستش خب ما باید از این قسمت رد می شدیم سر سودک بهش می گویند از سر سودک می پیچیدیم دست راستمان می رفتیم کشان یکی همان زیر که خانه ی دکتر استاد اسلامی ندوشن بزرگ همه ی ما هست و ماییه ی فخر و افتخار ندوشن و اصلا ایران و جهان به نظر من ایشان هستند اینجا خیلی تاریک بود یعنی من این قسمت می رسیدم تخت گاز می رفتم می دویدم جرات هم نمی کردم که مثلا بر گردم سمت چپم نگاه کنم فکر می کردم الان یک چیزی می آید می گیرد اخه در ندوشن قدیم ها سن های بالا راجب جن و این چیز ها خیلی برای بچه ها می گفتند دیگه متوجه این هم نبودن که بابا بجه را نباید از این ها ترساند قصه ی جن و این مسائل ( می گفتند که از خانه بیرون نرودن) بله بله این ها را می ترساندن آخه این در ذهن بچه شکل می گرفت یکی اینجا بود یکی هم از دروازه که می خواستیم خارج شویم برویم در کشون اونجا یک غسال خانه بود قدیم ها مرده شور خونه به قول معروف خب مرده ها را اونجا می شستند و می بردند این تیکه هم من شدید وحشت داشتم یعنی یک دمی که مانده به این غسال خانه می گذاشتم دنده پنج و با گاز می رفتم تا یک ده بیست متر از اینجا رد شود بروم کشون اونجا که رسیدم دوباره به آرامش می رسیدم و حرکت می کردم و می رفتم اینا در اون برهه از زمان بود بعد عرض کردم نم نمک کم شد منتها یک مقدار که به سن بلوغ رسیدم و سن سالم بالاتر آمد در دوران جوانی و این سال های ۱۶ یا ۱۷ سالگی دوباره ارتباط من بیشتر بود به هر حال جوان های هم دوره خودمان مثل آقا رضا موسوی که آقا حسنشان که فرزندان خدا رحمت کند آقا نور ندوشن هستند اسم پدرشان آقا نور بود خب مادرشان با مادر من دختر خاله بودن ما با این ها مچ بودیم خیلی رفیق بودیم دوستان دیگه در کنار این ها بودن آره این ها که ندوشن بود مثلا محسن پسر خاله ی خودم نمی دانم محمدعلی جعفری که معروف بود به محمد علی شیرین ( الان معروف هست به شیرینی ) بله معروفه به شیرینی خدمتتان عرض که آسید رضا موسوی که در ندوشن هم الان تصویر و فیلم می گیرد از …. اینور و اونور می فرستد برای یزد ( با ایشان هم دوره بودید شما) آره در یک سن و سال بودیم در اون برهه از زمان همه دور هم جمع می شدیم همان تابستان ها که اونجا بودیم که یا من بیشتر خونه ی همان آقا نوری ها بودم به اصطلاح اونجا می رفتم به حضورتان عرض کنم آقای حسین امینیان حسین نصیرخان معروف به حسین نصیرخان که الان فرانسه است ( که در تجارت قالی ) تجارت قالی و اینا است اینا هم دوره های ما هستم نمیدانم یک عکسی از دوستان هست اگر پاک نشده باشد پاک که نشده اگر در سیستم کامپیوتر خانه نریخته باشم اگر شما ببینید اینجا ( این عکس ها را برای ما بفرستید) حالا این ها باید برود در سیستم سیستم کامپیوتر من می ریزم نمی دانم اگر لازم باشد اینا همه غذاهای ندوشن هست من دارم ها بله ایناهاش ببین اینایی که من دارم این آقای سید رضا موسوی هست این حسین نصیرخان هست این هم خود من هستم این شیرینی ( این عکس دور همی ندوشن ) آره اونجا گذاشتم این محمد علی رحیمی هست ایشان همان رضا آقا نور هست

اخبار مرتبط :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کاربر گرامي؛ قبل از فرستادن ديدگاه، قوانين اين بخش را مطالعه نماييد.

خبرنگار ما باشید