پایگاه اطلاع رسانی ندای ندوشن؛تشییع پیکرهای پاک 270 شهید تازه تفحص شده دوران دفاع مقدس عصر روز سه شنبه با حضور گسترده و باشکوه اقشار مختلف مردم از میدان بهارستان به سمت معراج شهدا انجام شد.
دوست دارم گمنام باشي و گمنام خطابت كنم، مگر نه اينكه گمنامهاي شهيد نظر كرده هاي زهراي اطهرند؟!
سلام شهيد گمنام؛
منم؛ سرخوش، سرخوشي كه هزار آينه تاريكي در دلش تلألؤ داشت. سرخوشي كه به بوي گناه سرخوش بود! چه روزهايي كه غرق در مرداب گناه، بي هيچ روزنهي نيلوفري، بر روي جواني ام خطي از غلفت كشيدم! و اگر خداي بي كران آمرزندهام لحظهاي، فقط لحظهاي پرده از همه چيز كنار مي زد و آشكار مي شد گناهانم، ديگر هيچ كس، هيچ كس حتي شاخهاي از علفهاي هرز، حتي پست ترين موجودات هم مرا بي تاب نمي آوردند!
و چه بگويم از نعمتهاي بي انتهاي خدايم در فراق من؟!
او به انتظار نشسته است با چشمي اشك و چشمي خون و مدام صدايم مي زند: «سرخوشم ! سرخوش نازنينم ! بيا، بيا و از مي من سرخوش شو، بيا و دُردانهام شو …»
و من، من غفلت زدهي اسير هامون!
آه نازنين خدايم! با تو چه كردم؟! با خود چه كردم؟!
و آه اي گمنام نامي تر از ستارهي سهيل؛
چه بزرگوار بودند آدميان خطهي تو! چه جوانمرد! چه ياري دهنده!
روزي به صفحهي دلم از روي بي حوصلگي نوشتم: دلم! فقط كمي هامون زده شدم، همين!
اما دلم فريب نمي خورد، مگر مي شود دل خود را هم فريب داد؟!
دلم هنوز به طلوع نيلوفر اميد داشت، به خداي كعبه سوگند بوي اميد تمام وجودم را تسخير كرده بود!
امّا هنوز نداي عزازيل از دور دست هاي ظلمانيام شنيده مي شد و آه از اين عزازيل كه چه بر سرم آورد، و مي دانم كه فرداي قيامت زير بار هيچ كدام نخواهم رفت!
و خدايم، خداي بي كران آمرزندهام دست دراز كرد و به سرانگشتی از مرداب بيرونم كشيد.
مُهر سفري را بر پيشانيم زد كه باورش تا دل سفر هم برايم نا ممكن بود!
ويزاي دلم به مقصد بي ستون مهر و موم شد.
و من نه درد فرهاد كشيده و نه رخ شيرين ديده، راهي بيستون شدم.
و آمدم چه فرهادها ديدم تيشه به دست كه نه رخ شيرين بر سنگ بلكه تمثال شيرين را بر لوح دل مي نگاشتند. تيشه به ريشهي خود مي زنند و تخم شيرين را در نهادشان مي پراكندند و دير نبود كه شيرين ها از فرهادها برويند!
و تو اي فرهاد گمنام؛
كدامين بيستون سهم شيرينت بود كه من سجده گاه خويش كردم؟
و از زماني كه بيستون فرزندان زهرا (س) را دیدم به دنبال تيشهام، تيشهاي كه دمار از ريشهي سرخوش برآرد تا طلوع شيرين را از پس دنياي ظلمانيم به نظاره بنشينم.
فقط دعایم كن كه دير نشده باشد و هنوز بهار زندگيم پايدار باشد!
شفاعتم كن كه خداي بي كران آمرزندهام در اين راه پر تلاطم تنهايم مگذارد.
و شما گمنامان پر آوازه؛ شمايي كه به گفتهي سيّد علي – که جانم فداي لبخندش باد –ستاره هاي راهنماييد، خضر راهم شويد و تا وصال آب حيات دستم را رها نكيد.
من نيز تشنهي شيرينم … راه بيستون را نشانم دهيد ….
یا حسین (ع) ای کاش من هم غواص بودم :
با سلام
گروهان ثارالله که جمعی از غواصان در ان حضور داشتن به فرماندهی برادر محمد ابراهیمی از بسیج خیابان مهدی عازم جبهه بود . من تازه از بیمارستان فرخی مرخص شده بودم و در مدرسه تیپ الغدیر سال چهارم دبیرستان را ادامه میدادم .
غروب بود من و سید محمد حسینی به پایگاه بسیج مهدی آمدم . همگی غواص بودند و جهت عملیات اعزام میشدند ؟
من هم با دروغ خود را غواص معرفی کردم ولی کسی سوال نکرد کجا آموزش دیدی ؟ غواصان شهید محمد هادی و جلیل جعفری را می شناختن …
به تیپ الغدیر اعزام شدیم . حتی لباس غواصی را ندیده بودم ؟ خدا را شکر تیپ تصمیم گرفت (یکی از فرماندهها اکبر فتوحی ).
که گروهان اعزام به خط فاو شود .
بمدت 40 روز در کمین فاو بودیم و از همشهریان آقای محمود غیاثی ندوشن بود . جالب بود یک شب من و غیاثی در کمین بودیم .خمپاره 120 در نزدیک ما در آب اصابت ؟ ولی عمل نکرد .
در مدت 40 روز یک شهید دادیم (شهید محسن مصون ) محرم سال66 …..
گروهان به یزد برگشت و من توانستم در مراسم تاسوعا و عاشورا شرکت کنم . شهدای غواص شرمنده ام…..
این روزها دوباره به ایامی ورود کرده ایم که مدعیان صلح جهانی، ماسک از چهره در آورده و باز هم جنگ افروزانه تر از دیروز، چنگ و دندان نشان داده و ما را به جنگ و گزینه های نظامی روی میز، تهدید می کنند!
نمی دانم آیا آنها درسی که از ما در طول دفاع مقدس هشت ساله گرفته اند را فراموش کرده اند، یا آنکه به گمان آنها جامعه ما فرهنگ دفاع مقدس را فراموش کرده و از قهرمانان واقعی خود فاصله گرفته است؟!
از دجله ها آورده اند عباس ها را
از بطن مَوّاجِ بلا الماس ها را
در جامه ی تقوا، تبِ اخلاص ها را
با دست های بسته این غَوّاص ها را
اَلسّابِقونَند و جوانانِ بهشتند
با دست های بسته یازینب نوشتند
یک دسته ی سینه زنِ بی تاب آمد
یک هیئت از پابوسیِ ارباب آمد
یک موج، از آرامش گرداب آمد
دریا خروشید از دلش مهتاب آمد
این ها زمانی سَروْ بودند و قیامت
این دست های بسته هم دارد حکایت
دلواپسِ امرِ ولی بودند و رفتند
عَمّار و مقدادِ علی بودند و رفتند
شمشیرهای سیقَلی بودند و رفتند
اُمِ وَهَب ها را یَلی بودند و رفتند
سیدعلی را در بلا، بی یار دیدند
از قلبِ خاک اینگونه شد با سر دویدند
اصحابِ کهفْ امروز بیدارند، آری
با دستِ بسته بر سرِ دارند، آری
پایِ ولایت مثل تَمّارند، آری
سلمان و مقدادند و عَمّارند، آری
ما مُرده ایم، اما شهیدان زنده هستند
در مکتبِ پیرِجماران زنده هستند
سلام: بسیار فرق میان ما در این زمان واین عزیزان در زمانشان. انان چه زیبا غرق در دریای وصالند وما چه غافل غرق در دنیای فاصله با حقیقت انان.ولی تنها بهانه ما برای نشان دادن ارادتمان به این عزیزان میتواند این باشد که بایادشان زندگی کنیم وسعی کنیم عکشان عمل نکنیم
غواصان راه عشق ای کاش از شهر ما هم گذرتان می افتاد تا شاید عطر وجود شما شهرما را هم عطر آگین می کرد که شاید عطر وجود شما ما را به خود آرد تا یادمان نرود شهدای عزیز و یادمان بیافتد که ، که بودیم و که شدیم
غواصان عزیز اگر آن طرف شهدای شهر ما را هم دیدید سلام مرا به آنها برسانید و بهشون بگویید برای من و همشهریانم دعا کنن که راهمان از شما جدا نشود. به خدا قسم شهادت هنوز آرزوی من است .
سلام بر آنهایی که از همه چیز گذشتند تا ما به هر چه میخواهیم برسیم
سلام بر آنهایی که قامت راست کردند تا قامت ما خم نشود
سلام بر آنهایی که به نفس افتادند تا ما از نفس نیافتیم
هیچ حادثهای به اندازه تجسم دستان بسته شما، وقتی غریبانه در خاک غرق میشدید، حماسه ساز این سالهای عافیت نشد.
انگار صدفی زنگار زده را از عمق جان ما بیرون کشیدید، شسته به آب همه دریاهایی که در آنها غواصی کرده بودید.
چه عزیزید شما… چه شرمندهایم ما که در تمام این سالها بر ساحل امنیت قدم زدیم و در آبهایی که جولانگه رشادتهای شما بودند تنها به تصویر خود نگریستیم… و چه حقیرند آنانی که آنروز بر دستان شما گره محکم میکردند، و امروز بی هویت و ناشناس، بر سر سفره بخشایشی که شما گستردهاید، کنار بازماندگان شما نشستهاند و نظاره می کنند چگونه قایق تابوتتان روی امواج دستان عاشقان، از خاک تا افلاک بدرقه میشود.
یادمان رفته بود… به یادمان آوردید… خدا کند یادمان بماند.»
«بسم ربِّ الشهداء و الصديقين»
دوست دارم گمنام باشي و گمنام خطابت كنم، مگر نه اينكه گمنامهاي شهيد نظر كرده هاي زهراي اطهرند؟!
سلام شهيد گمنام؛
منم؛ سرخوش، سرخوشي كه هزار آينه تاريكي در دلش تلألؤ داشت. سرخوشي كه به بوي گناه سرخوش بود! چه روزهايي كه غرق در مرداب گناه، بي هيچ روزنهي نيلوفري، بر روي جواني ام خطي از غلفت كشيدم! و اگر خداي بي كران آمرزندهام لحظهاي، فقط لحظهاي پرده از همه چيز كنار مي زد و آشكار مي شد گناهانم، ديگر هيچ كس، هيچ كس حتي شاخهاي از علفهاي هرز، حتي پست ترين موجودات هم مرا بي تاب نمي آوردند!
و چه بگويم از نعمتهاي بي انتهاي خدايم در فراق من؟!
او به انتظار نشسته است با چشمي اشك و چشمي خون و مدام صدايم مي زند: «سرخوشم ! سرخوش نازنينم ! بيا، بيا و از مي من سرخوش شو، بيا و دُردانهام شو …»
و من، من غفلت زدهي اسير هامون!
آه نازنين خدايم! با تو چه كردم؟! با خود چه كردم؟!
و آه اي گمنام نامي تر از ستارهي سهيل؛
چه بزرگوار بودند آدميان خطهي تو! چه جوانمرد! چه ياري دهنده!
روزي به صفحهي دلم از روي بي حوصلگي نوشتم: دلم! فقط كمي هامون زده شدم، همين!
اما دلم فريب نمي خورد، مگر مي شود دل خود را هم فريب داد؟!
دلم هنوز به طلوع نيلوفر اميد داشت، به خداي كعبه سوگند بوي اميد تمام وجودم را تسخير كرده بود!
امّا هنوز نداي عزازيل از دور دست هاي ظلمانيام شنيده مي شد و آه از اين عزازيل كه چه بر سرم آورد، و مي دانم كه فرداي قيامت زير بار هيچ كدام نخواهم رفت!
و خدايم، خداي بي كران آمرزندهام دست دراز كرد و به سرانگشتی از مرداب بيرونم كشيد.
مُهر سفري را بر پيشانيم زد كه باورش تا دل سفر هم برايم نا ممكن بود!
ويزاي دلم به مقصد بي ستون مهر و موم شد.
و من نه درد فرهاد كشيده و نه رخ شيرين ديده، راهي بيستون شدم.
و آمدم چه فرهادها ديدم تيشه به دست كه نه رخ شيرين بر سنگ بلكه تمثال شيرين را بر لوح دل مي نگاشتند. تيشه به ريشهي خود مي زنند و تخم شيرين را در نهادشان مي پراكندند و دير نبود كه شيرين ها از فرهادها برويند!
و تو اي فرهاد گمنام؛
كدامين بيستون سهم شيرينت بود كه من سجده گاه خويش كردم؟
كربلاي شرهاني؟ عطش فكّه؟ علقمهي طلائيه؟ خروش اروند؟ دل سوختهي چزّابه؟ يا غربت زهراي (س) شلمچه؟!
و از زماني كه بيستون فرزندان زهرا (س) را دیدم به دنبال تيشهام، تيشهاي كه دمار از ريشهي سرخوش برآرد تا طلوع شيرين را از پس دنياي ظلمانيم به نظاره بنشينم.
فقط دعایم كن كه دير نشده باشد و هنوز بهار زندگيم پايدار باشد!
شفاعتم كن كه خداي بي كران آمرزندهام در اين راه پر تلاطم تنهايم مگذارد.
و شما گمنامان پر آوازه؛ شمايي كه به گفتهي سيّد علي – که جانم فداي لبخندش باد –ستاره هاي راهنماييد، خضر راهم شويد و تا وصال آب حيات دستم را رها نكيد.
من نيز تشنهي شيرينم … راه بيستون را نشانم دهيد ….
مرا بـالی اسـت از پـرواز مـانده
قدمهایی اسـت در آغـاز مـانده
شهیـدان! دستـهایـم را بگیـریـد
منــم همـــراهِ از ره بــاز مـانــده
بگو اون لحظه که پراتُ بستن
چرا مادر منو صدا نکردی
تویی که قصد برگشتن نداشتی
تو که پشت سرت نگاه نکردی
بگو تا داغ تازم، تازهتر شه
بهت لحظه آخر آب دادن؟
آخه مادر برای تو بمیره
که اینجوری تو رو عذاب کردن
برا عکسات رو پام لالایی خوندم
شبای بیکسی و بیقراری
کی جرات کرده دستاتُ ببنده؟
بمیرم تو مگه مادر نداری؟
باسلام-فقط یک کلام می توان گفت خوش به سعادت این سبکبالان عاشق
یا حسین (ع) ای کاش من هم غواص بودم :
با سلام
گروهان ثارالله که جمعی از غواصان در ان حضور داشتن به فرماندهی برادر محمد ابراهیمی از بسیج خیابان مهدی عازم جبهه بود . من تازه از بیمارستان فرخی مرخص شده بودم و در مدرسه تیپ الغدیر سال چهارم دبیرستان را ادامه میدادم .
غروب بود من و سید محمد حسینی به پایگاه بسیج مهدی آمدم . همگی غواص بودند و جهت عملیات اعزام میشدند ؟
من هم با دروغ خود را غواص معرفی کردم ولی کسی سوال نکرد کجا آموزش دیدی ؟ غواصان شهید محمد هادی و جلیل جعفری را می شناختن …
به تیپ الغدیر اعزام شدیم . حتی لباس غواصی را ندیده بودم ؟ خدا را شکر تیپ تصمیم گرفت (یکی از فرماندهها اکبر فتوحی ).
که گروهان اعزام به خط فاو شود .
بمدت 40 روز در کمین فاو بودیم و از همشهریان آقای محمود غیاثی ندوشن بود . جالب بود یک شب من و غیاثی در کمین بودیم .خمپاره 120 در نزدیک ما در آب اصابت ؟ ولی عمل نکرد .
در مدت 40 روز یک شهید دادیم (شهید محسن مصون ) محرم سال66 …..
گروهان به یزد برگشت و من توانستم در مراسم تاسوعا و عاشورا شرکت کنم . شهدای غواص شرمنده ام…..
/
/
ان شاءالله در این دنیا و آن دنیا دست ما راهم بگیرند. آن ها همیشه زنده اند.
آن دو دستت بسته بود، اما دو بالت باز شد
یاعلی گفتی و باز هم زندگی آغاز شد
رو به سوی آسمان ها پر گشودی، رفته ای
سهم من از زندگی غم، سهمتان پرواز شد
در زمانی چون امامم در غریبی یکّه بود
با حضورت در کنارش همچو یک اعجاز شد
بین گلاب از گونه های مادرت جاری شده
آن نوای لایْ لاییش غزل پرداز شد
من نمی دانم چه آمد بر سرت آن لحظه ها
لیک می دانم که آن دم معبری، راه باز شد
من شنیدم آب اروند آید از رود فرات
دست هرکس چون خورَد بر آن زمینه ساز شد
چون که آن آب گوارا قسمت اصغر نبود
دست سقا، دست غواصان ما، جانباز شد
آنها در امتحان قبول شدند و ما مردود
روی دست تو ندیده است کسی دریا دل / چون خدا خواست که نایاب کند دریا را
این روزها دوباره به ایامی ورود کرده ایم که مدعیان صلح جهانی، ماسک از چهره در آورده و باز هم جنگ افروزانه تر از دیروز، چنگ و دندان نشان داده و ما را به جنگ و گزینه های نظامی روی میز، تهدید می کنند!
نمی دانم آیا آنها درسی که از ما در طول دفاع مقدس هشت ساله گرفته اند را فراموش کرده اند، یا آنکه به گمان آنها جامعه ما فرهنگ دفاع مقدس را فراموش کرده و از قهرمانان واقعی خود فاصله گرفته است؟!
از دجله ها آورده اند عباس ها را
از بطن مَوّاجِ بلا الماس ها را
در جامه ی تقوا، تبِ اخلاص ها را
با دست های بسته این غَوّاص ها را
اَلسّابِقونَند و جوانانِ بهشتند
با دست های بسته یازینب نوشتند
یک دسته ی سینه زنِ بی تاب آمد
یک هیئت از پابوسیِ ارباب آمد
یک موج، از آرامش گرداب آمد
دریا خروشید از دلش مهتاب آمد
این ها زمانی سَروْ بودند و قیامت
این دست های بسته هم دارد حکایت
دلواپسِ امرِ ولی بودند و رفتند
عَمّار و مقدادِ علی بودند و رفتند
شمشیرهای سیقَلی بودند و رفتند
اُمِ وَهَب ها را یَلی بودند و رفتند
سیدعلی را در بلا، بی یار دیدند
از قلبِ خاک اینگونه شد با سر دویدند
اصحابِ کهفْ امروز بیدارند، آری
با دستِ بسته بر سرِ دارند، آری
پایِ ولایت مثل تَمّارند، آری
سلمان و مقدادند و عَمّارند، آری
ما مُرده ایم، اما شهیدان زنده هستند
در مکتبِ پیرِجماران زنده هستند
سلام: بسیار فرق میان ما در این زمان واین عزیزان در زمانشان. انان چه زیبا غرق در دریای وصالند وما چه غافل غرق در دنیای فاصله با حقیقت انان.ولی تنها بهانه ما برای نشان دادن ارادتمان به این عزیزان میتواند این باشد که بایادشان زندگی کنیم وسعی کنیم عکشان عمل نکنیم
سلام خدا بر شهیدان راه حق
به حرمت محمد آل محمد خداوند توفیق دهد تا مدیون خون شهدا نباشیم
مدیون مادران و پدران شهدا نباشیم خصوصا مسئولان و نخبگان
غواصان راه عشق ای کاش از شهر ما هم گذرتان می افتاد تا شاید عطر وجود شما شهرما را هم عطر آگین می کرد که شاید عطر وجود شما ما را به خود آرد تا یادمان نرود شهدای عزیز و یادمان بیافتد که ، که بودیم و که شدیم
غواصان عزیز اگر آن طرف شهدای شهر ما را هم دیدید سلام مرا به آنها برسانید و بهشون بگویید برای من و همشهریانم دعا کنن که راهمان از شما جدا نشود. به خدا قسم شهادت هنوز آرزوی من است .
سلام بر آنهایی که از همه چیز گذشتند تا ما به هر چه میخواهیم برسیم
سلام بر آنهایی که قامت راست کردند تا قامت ما خم نشود
سلام بر آنهایی که به نفس افتادند تا ما از نفس نیافتیم
سلام بر آنهایی که رفتند تا ما بمانیم
سلام بر مردان خدا
سلام بر شهدا …!
هیچ حادثهای به اندازه تجسم دستان بسته شما، وقتی غریبانه در خاک غرق میشدید، حماسه ساز این سالهای عافیت نشد.
انگار صدفی زنگار زده را از عمق جان ما بیرون کشیدید، شسته به آب همه دریاهایی که در آنها غواصی کرده بودید.
چه عزیزید شما… چه شرمندهایم ما که در تمام این سالها بر ساحل امنیت قدم زدیم و در آبهایی که جولانگه رشادتهای شما بودند تنها به تصویر خود نگریستیم… و چه حقیرند آنانی که آنروز بر دستان شما گره محکم میکردند، و امروز بی هویت و ناشناس، بر سر سفره بخشایشی که شما گستردهاید، کنار بازماندگان شما نشستهاند و نظاره می کنند چگونه قایق تابوتتان روی امواج دستان عاشقان، از خاک تا افلاک بدرقه میشود.
یادمان رفته بود… به یادمان آوردید… خدا کند یادمان بماند.»
خوش به سعادتتون’ماراهم یاری کنیدواون دنیا شفاعتمون”