شماره خبر: 16880 بدون دیدگاه انتشار: 15 دی 1394 - 11:24 نسخه چاپي ارسال به دوستان

شهید محمد حسین رضایی

شهید محمد حسین رضایی

زندگی نامه شهید محمد حسین رضایی ندوشن نام شهید: محمد حسین نام خانوادگی: رضایی ندوشن                        محل تولد : ندوشن تاریخ تولد : ۱۳۴۶/۳/۲۰                    میزان تحصیلات : دیپلم رشته تجربی نام پدر شهید: عباس،                             شغل : کشاورز تاریخ اولین اعزام : سال ۶۳ و تعداد دفعات ۵ بار ارگان اعزام کننده : بسیج                         مدت حضور […]

زندگی نامه شهید محمد حسین رضایی ندوشن

نام شهید: محمد حسین

نام خانوادگی: رضایی ندوشن                        محل تولد : ندوشن

تاریخ تولد : ۱۳۴۶/۳/۲۰                    میزان تحصیلات : دیپلم رشته تجربی

نام پدر شهید: عباس،                             شغل : کشاورز

تاریخ اولین اعزام : سال ۶۳ و تعداد دفعات ۵ بار

ارگان اعزام کننده : بسیج                         مدت حضور در جبهه : ۳ سال

نام تیپ: تیپ الغدیر یزد

مسئولیت شهید در جبهه : در هر دوره ی اعزام مسئولیتی داشت یک بار به عنوان جهاد گر و اطلاعات و عملیات و بار آخر به عنوان تخریب چی. قبل از شهادت دو بار زخمی شده بود ، در عملیات والفجر و خیبر

زندگی نامه:

شهید محمد حسین رضایی در سال ۱۳۴۶ در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود و به این خانواده امید و شعفی خاص بخشید نام او را مادرش انتخاب کرد چون عاشق امام حسین بود و قبل از به دنیا آمدن شهید وقتی که برای امام حسین گریه می کرد با خود گفته بود :ای کاش من هم پسری داشتم تا در راه تو فدا کنم. در سن ۵ سالگی پای در خانه نور و تلاوت قرآن در مکتب خانه محل خود گذاشت. دوران ابتدایی ، راهنمایی را در مدرسه ی ناصر خسرو و شهید نظری گذراند برای رفتن به دبیرستان در ندوشن مدرسه نبود یک سال در یزد به مدرسه رفت و رشته علوم انسانی شروع به تحصیل کرد. اما سال بعد در ندوشن دبیرستان تاسیس شد او نیز به ندوشن برگشت با یکی از دوستان خود که علاقه ای عجیب به او داشت دوباره درس را در رشته تجربی شروع کرد و دبیرستان را طی کردند.

 

rezaee3

در سال ۶۳ به محض پا گذاشتن به سن قانونی در کنار تحصیل راهی جبهه شد تا به خواسته اش برسد چرا که جای او بسیج بود و او را به جبهه اش گسیل داشت و او به امواج دریای خروشان مدافعان اسلام و ایران پیوست. در سال ۶۳ تا ۶۶ پنج بار داوطلبانه در پنج جبهه و عملیات شرکت جست.

در عملیات والفجر از ناحیه شکم زخمی شد و در بیمارستان سید الشهدا یزد بستری شد. وقتی مادر به ملاقات او رفت و خواست او را در بغل کند نگذاشت که مادر او را بغل کند و گفت ما در، این ها هم مجروح هستند و هر کدام از شهری بوده و مادرهایشان نیستند لطفا مرا در آغوش نکشید.

 

47

بار دومی که زخمی شد ، مدتی بود که به جبهه رفته بود و نامه ای از او نیامده بود. بعد از دلواپسی زیاد بالاخره یک روز به ندوشن آمد وقتی همه ی اقوام آمدند به دیدارش ،عمویم متوجه شد که دستش بالا نمی آید بعد از اصرار زیاد گفت که مرخصی گرفتم که به خانه بیایم. سوار یک ماشین باری شدم تا به شهر برسم در راه که می آمد م یک نفر دیگر هم همسفر ما شد ما با هم صحبت می کردیم.

آن مرد در مورد جنگ و امام حرفهای بدی می زد اما من سکوت کردم و خیلی ناراحت شدم ناگهان خمپاره ای نزدیک ماشین به زمین خورد و ماشین چپ شد. و من زخمی شدم و به بیمارستان اهواز منتقل شدم. شب در خواب دیدم که امام به دیدنم آمد و گفت :غصه نخور تو سرباز ما هستی. آن روز همه گفتند که این خواب خوب است و شفایی شدی اما غافل از این که او واقعا سرباز امام شد.

 

28

بعد از چندین بار که به جبهه رفته بود پدر شهید اصرار کرد که دیگر تو به جبهه نرو این بار من به جای تو می روم اما شهید قبول نکرد و گفت پدر اگر شما بروید و اتفاقی برایتان بیفتد یک خانواده را بی سرپرست می کنید. اما اگر برای من اتفاقی بیفتد مشکلی نیست.

در دوره های که اعزام می شد دوستان بسیار زیادی را از دست داد اما از دست دادن یکی از آنها خیلی برایش سخت بود به نام شهید حور مهر که بعد از آمدن از جبهه و فهمیدن این قضیه شب و روز اشک می ریخت و می گفت مادر جان دیگر چگونه در ندوشن زندگی کنم در حالی که بهترین دوستم از دنیا رفته و به شهادت رسیده. دیگر زندگی برایم سخت شده و اگر دوستم داری برای من هم آرزوی شهادت کن.

 

126

پدر شهید : یک شب در نیمه های شب از خواب برخاستم دیدم صدای گریه می آید وقتی پشت در اتاق او رسیدم دیدم در حال خواندن نماز شب است و خیلی گریه می کند. او می گوید هیچ وقت یاد ندارم که به من بی احترامی کرده باشد. یک شب که در بسیج بود و مامور شده بود که ماشین هایی که نصف شب وارد ندوشن می شود را بازرسی کند به ماشینی برخورد کرد که از صحرا می آمده و پدر شهید در آن ماشین بوده است به محضی که پدر را در ماشین دید خجالت کشید و معذرت خواهی کرد و بعد به مادر گفته بود از روی پدر خجالت کشیدم که برای تامین مخارج ما تا نیمه های شب باید در صحرا کار کند. امیدوارم روزی بیاید که بتوانم جبران دستان پینه بسته ی پدر بکنم. او حتی برای تامین مخارج خود در تابستانهایی که در جبهه نبود به روستای چرخاب می رفت و در آنجا کار می کرد. و یک قالی کوچک هم خودش زده بود که در خانه در اوقات بیکاری می بافت.

بعد از گرفتن دیپلم در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته دندان پزشکی دانشگاه شهید بهشتی قبول شد اما قبل از رفتن به دانشگاه در دی ماه سال ۶۶ به شهادت رسید نحوه ی شهادت او این بود آن موقع تخریب چی بود و برای باز کردن معبر با دوستان به منطقه رفته بود بعد از بازگشت در کنار نیروهای بهداری تیپ الغدیر در منطقه دیداری داشت به آنها گفته بود که من کمتر از ۲۴ ساعت دیگر از پیش شما می روم. دوستان از او دعوت می کنند که برای استراحت در سنگر بهداری بماند اما او اصرار میکند که باید سنگر خود برود. بعد از لحظاتی با اصابت گلوله ای به سنگر،سنگر فرو ریخت وا به آرزوی خود که مهمانی خدا بوده می رسد.

بنا بر قول هم زمانش شب قبل از شهادت منطقه ی کوهستانی و عمومی حاج عمران ، کرکوک . دهوک و دیامه از برف سنگینی پوشیده شده بود. او مقید به تهجد و نماز شب بود و چون از طریقی به او الهام شده بود که جام گلگون شهادت و لباس سرخ عزت وعظمت را به زودی نصیب خواهی شد ، لذا شب قبل از شهادت برفها را آب کرده و با آب آن غسل شهادت نمود و نماز شب خواند و در قنوت نماز شبش با خدا سر و رازی نهفته را زمزمه کرد. محل عروجش تپه های ماووت در ۱۷/۱۰/۶۶ قبل از عملیات ظفر ۵ بود که دیده به عرش دوخت و به خیل شهیدان پیوست.

از فعالیت سیاسی و اجتماعی شهید شرکت در راهپیمایی و شرکت در نماز جمعه بود و عضو گروه تئاتر مدرسه بود در ایام۲۲ بهمن نمایش اجرا می کردند.

بارزترین خصوصیت اخلاقی شهید به گفته مادرش صبوری او بود که در هیچ موقع از مشکلات زندگی زبان به گله و شکایت باز نمی کرد.

 

IMG-20140905-WA0001

خاطره ای از زبان مادر شهید: برای آخرین باری که اعزام شد وقتی او را در زیر آیینه و قرآن راهی می کردم قرآن از دستم افتاد دلم لرزید و سخت ناراحت شدم قرآن را برداشت و بوسید و گفت اشکالی ندارد هیچ اتفاقی نمی افتد. خبر شهادت او را از پایگاه بسیج مطهری فهمیدیم آنها به یکی از بستگان خبر دادند و ما را خبر دار کرد پدرم آن موقع در شهر جیرفت در کرمان کار می کرد او را نیز از طریق بستگان خبر دار کردیم شب ۱۶ دی ۶۶ دیگر همگی خبردار شدند آمد و شد زیاد شد اما مادرم هنوز خبردار نبود تا صبح روز ۱۷ دی بالاخره او را هم خبردار کردند که پسرش به خیل شهدا پیوسته بعد از شهادت خبری از وصیت نامه نبود و مادرم خیلی بی قراری می کرد شب در خواب دیده بود که برادرم به او گفته چرا این قدر بی قراری می کنی مادرم گفته بود خودت رفتی و وصیت نامه ای برای من نگذاشتی برادرم به او گفته بود وصیت نامه ی من زیر فرش است. صبح روز بعد به خواهر بزرگم گفته بود و در خانه به دنبال وصیت نامه می گشت. خواهرم به او گفته بود نوار کاستی از او هست قول بده که بی تابی نکنی. نوار را برای مادرم گذاشتند برادرم شعرهای آهنگران را خوانده بود و صدای خود ضبط کرده بود ((ای اربعین دارم پیامی از شهیدان از کشته های غرق خون در خاک بستان )) مادرم خیلی گریه کرد و هر روز آن نواررا گوش می داد. اما خواهرانم آن را دیگر به او ندادند و متاسفانه الان در دست نیست.

یکی دیگر خوابهای در مورد شهید دیده شد.

خواهر کوچکتر شهید باردار بود بعد از زایمان خداوند دختری به او عطا کرد یکی از آشنایان در خواب دیده بود که برادر شهید به ندوشن آمده و احوال پرسی می کند شهید به آن فرد می گوید آقا سید برو به خواهر کوچک من بگو اسم دخترش را فاطمه بگذارد. آنها هم به احترام شهید اسم او را فاطمه گذاشتند.

آخرین خواب یا کرامتش در مورد پدر شهید بود :دو سال پیش پدرم دچار بیماری سختی شد او را به یزد فرستادیم تا خواهر بزرگم که در یزد است او را به دکتر ببرد. خواهرم می گو یدآن شب تنها بودم و پدرم را به مطب دکتر بردم آن شب چند مطب رفتم هر کدام چیزی در مورد پدر گفتند بعد از آزمایشات فراوان بالاخره دکتر گفت که توموری در ورودی معده ی او قرار دارد و تعجب آور است که او هنوز می تواند راه برود. دیگر بین ۶ تا ۱۸ ماه زنده نمی ماند.

خواهرم می گوید آن شب تا نیمه های شب گریه کردم و بعد به خواب رفتم ، برادرم را در خواب دیدم او را در آغوش کشیدم و خیلی گریه کردم از او گله کردم که چرا به ما سری نزدی او خندید و گفت حالا که آمدم خواهرم می گوید تمام مشکلاتم را برایش گفتم گفت غصه نخور همه چیز درست می شود. گفتم مادر از تو گله دارد می گوید او به ما سری نمی زند برادرم گفت من یک شب در میان به خانه می روم و او را می بینم گفتم آدرس یا تلفنی به ما بده تا به تو سر بزنیم گفت من جز اطلاعات هستم و نمی توانم به شما شماره بدهم خودم به شما سر می زنم از پدر گفتم از پسرم گفتم از هم برایش تعریف کردم گفت همه چیز خوب می شود. بعد از آن پدرم مدت زیادی شیمی درمانی و پرتو درمانی شد اما خدا را شکر بیماریش برطرف شد و حالا هیچ مشکلی ندارد در اواخر بیماریش هم بود یکی همسایگان در خواب دیده بود شهید با دوست شهیدش حورمهر همراه است و می گوید ما به دیدن پدرم می رویم اینها از کرامت شهید بود.

از روزی که من او را شناختم در دوران کودکیم زمان تحصیل و دلسوزی هایش – شهادتش تا فراقش هم خاطره است که این زبان عاجز است از گفتن آن اما هنوز بعضی وقت ها وقتی به خانه ی مادرم می روم چشمان اشکی او را می بینم از او می پرسم چرا گریه کردی؟ می گوید گرچه شهادتش افتخار است اما فراقش جانسوز است و فراموش نشدنی امیدوارم که بتوانیم ادامه دهنده ی راه شهیدان باشیم.

والسلام

مزار شهید در حسینیه علیای ندوشن قرار دارد درکنار دیگر دوستانش…

اخبار مرتبط :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کاربر گرامي؛ قبل از فرستادن ديدگاه، قوانين اين بخش را مطالعه نماييد.