به نام حق
پدر_بزرگ شهیدم سلام
میخواهم حرف دلم را برایت بنویسم ….
می گویند کسانی که در راه خدا و میهن کشته میشوند زنده هستند.خیلی دلم میخواد بدانم الان کجایی!؟ در کدامین طبقات بهشت قدم میزنی!ولی میدانم دلت همیشه همراه ماست.
روز۱۳فروردین هر سال که فرا میرسد غمی عمیق بر دل من و خانواده ام مینشیند،غمی وصف ناشدنی…!دقیقا روز اول فروردین عازم بهشت شدی و روز۱۳فروردین پیکر پاره پاره ات عازم دیارت….
مادرم میگوید:هفت ساله بودم،پدرم با چهره ای بشاش درب خانه را باز میکرد،باخوشحالی به طرفش می دویدم،و من را روی شانه هایش می گذاشت و میچرخید…همان دلخوشی های بچگانه….!با آن چهره ی مهربان و مردانه اش همبازی و رفیق بی نظیری برایم بود و چه زود رفیق نیمه راه شد!
آری پدربزرگم اگر بودی زندگیمان حال و هوای دیگری داشت.سفره های هفت سین هرسالمان وجود تو را کم دارند اما یاد تو التیام بخش نبودن توست.
شبی که عازم سرزمین عشق و ایثار شدی اصرار و پافشاری های اطرافیان تو را از رفتن به جبهه منع نکرد.نصف شب با بوسه ای بر پیشانی دخترت وداع گفتی و رفتی.
مادرم همیشه روز پدر که فرا میرسد با بغضی عمیق در گلو و چشمانی اشکبار می گوید:پدرم که رفت تمام شهر خالی شد!پدربزرگ مگر تو چند نفر بودی!؟
با سادگی تمام رفتی برای دفاع تا اینکه به دست مین نهفته در زمین جرعه ی شهادت را چشیدی!
مادرم میگوید:تنها یادگارم از پدر،تکه قرآنی پاره و خونی است که به همراهش بود.شبی که پیکر مطهرش را برای خاکسپاری آوردند کودکی بودم از دنیا بی خبر…با خطی خوش در دفترم مشقم نوشتم بابا آب داد…بابا آمد!من نمی دانستم بابا خون داد برای آسایش ما!من نمی دانستم بابا فردا می آید اما با تنی آغشته به خون.از روز بعد در دفتر زندگیم نوشتم بابا جان داد…!وقتی رفتم پدر را ببینم….نه!او پدرم نبود!جسمش خشک شده بود…۱۳روز زیر آفتاب سوزان شوش….
آخر هفته ها به هر بهانه ای راهی روستا میشوم تا بیایم و با تو حرف بزنم،جایی که آخرین بوسه را بر پیشانی مادرم نشاندی!
پدر بزرگ تنهاییم را میبینی!؟منم نوه ات…!غریب افتاده ام بین این مردم.آنقدر نگاهم نکرده ای که پاک از یادت رفته ام.تنها هستم روی زمینی که به بهای جان فروختی اش!تمامم پر شده از سه نقطه های بی نهایت…!پدر بزرگ دلم کمی…فقط کمی تورا می خواهد.کمی محبت،کمی نوازش،کمی قربان صدقه….شاید تنها خواسته ی دلم نگاهت باشد!!!
برایت یاس آورده ام!همان گل آرزوهایت!همانی که تو با اقتدا به نامش”من” را از “یاسمن” وجودت گرفتی و یاس شدی و کبود…در آن هجوم آتش و خون سوختی!
چشمانت از پلک نزدن خسته نشد!؟من خسته شدم از حرف زدن با عکسی که جوابم را نمی دهد.نیستی تا مرهمی بر بی قراری هایم شوی!نیستی تا دل خوش شوم از داشتن پدربزرگی این روز ها….
آری من نوه ی شهیدم…مدافع خون پاک تو….
پدران آسمانی، روزتان مبارک
“نسترن امین زاده ، نوه شهید هدایت_الله_صالحی”
کانال شاهد هفتهر
دیدگاهتان را بنویسید